احتمال درگیری مجدد ایران و اسرائیل: عوامل موثر و بازیگران ژئوپولتیک

هرچند ایران و اسرائیل دهه‌ها بدین سو از روایت دشمنی علیه یکدیگر استفاده میکنند اما به صورت واقعی نبرد مستقیم و علنی دو کشور زمان آغاز شد که  اسرائیل در ماه اپریل سال 2024 مقر دیپلوماتیک ایران را هدف قرار داد. در پاسخ ایران در یک اقدام تلافی‌جویانه برای نخستین بار از خاک خویش به اهدافی در خاک اسرائیل حمله کرد. تهران برای نخستین بار به‌طور مستقیم از خاک خود حدود ۱۷۰ پهپاد، ده‌ها موشک کروز و بیش از ۱۲۰ موشک بالستیک به سمت اسرائیل شلیک کرد. این حمله، پاسخ به حمله‌ی اسرائیل به ساختمان دیپلماتیک ایران در دمشق و کشته‌شدن چند فرمانده‌ی سپاه بود که به «عملیات وعده صادق» نام گرفت. اسرائیل با کمک آمریکا، اردن و برخی بازیگران منطقه‌ای اعلام کرد که نزدیک به ۹۹ درصد این موشک‌ها و پهپادها پیش از رسیدن به هدف رهگیری شده‌اند. همین تجربه، هم برای ایران و هم برای اسرائیل یک درس راهبردی مهم داشت: از این پس، درگیری دیگر فقط جنگ سایه‌ها و عملیات مخفی در سوریه و در دریا نیست؛ آستانه‌ی حمله‌ی مستقیم و فرامرزی جابه‌جا شده است.

 این درگیری محدود زمینه ساز یک حمله غافلگیرانه به بخش‌های مهمی از برنامه‌ی هسته‌ای و نظامی ایران توسط اسرائیل  در ماه جون 2025 شد. در پاسخ ایران با شلیک صدها موشک و هزاران پهپاد اهداف وسیع نظامی را در قلمرو اسرائیل موشک‌باران کرد. گزارش‌های رسانه‌های اسرائیلی می‌گویند در آن دوازده روز حدود ۵۵۰ موشک و بیش از هزار پهپاد از سوی ایران شلیک شد، ده‌ها اصابت در مناطق مسکونی ثبت شد، ده‌ها نفر کشته و هزاران نفر زخمی شدند و بخشی از زیرساخت‌های اسرائیل به‌طور موقت فلج شد. در عین حال، ارتش اسرائیل مدعی شد که توانسته بخش مهمی از توان موشکی و زیرساخت‌های مرتبط با برنامه‌ی هسته‌ای ایران را تخریب کند و این برنامه را «سال‌ها» عقب ببرد. همین دوگانه – قابلیت آسیب‌زدن گسترده‌ی ایران و توان تخریبی بالای اسرائیل – امروز محور اصلی محاسبات بازدارندگی دو طرف است. از آن به بعد، هر بحثی درباره‌ی «احتمال جنگ مجدد» در واقع بحث درباره‌ی این است که آیا طرفین دوباره حاضرند از همان آستانه عبور کنند یا نه.

اما برای درک احتمال درگیری مجدد، باید سه لایه را هم‌زمان دید: لایه‌ی نظامی و فنی، لایه‌ی سیاسی و داخلی، و لایه‌ی بازیگران خارجی – به‌ویژه آمریکا، چین، روسیه و متحدان منطقه‌ای. بدون دیدن این سه در کنار هم، تحلیل یا به خوش‌بینی ساده‌لوحانه می‌رسد یا به بدبینی آخرالزمانی.

از منظر نظامی، وضعیت کنونی ایران ترکیبی است از ضربه‌خوردگی و تکثیر. بخشی از زیرساخت‌های حساس، مراکز فرماندهی و شاید توان تولید برخی از سامانه‌ها، طبق گزارش‌ها در جنگ دوازده‌روزه آسیب دیده است. اما ساختار موشکی و پهپادی ایران ذاتاً «پراکنده» و «قابل تکثیر» طراحی شده؛ یعنی اتکا صرف به چند پایگاه بزرگ ندارد، بلکه بر شبکه‌ای از سایت‌ها، توان تولید قطعات، و انتقال دانش استوار است. تجربه‌ی اپریل ۲۰۲۴ به تهران نشان داد که عبور از چتر دفاعی چندلایه‌ی اسرائیل و متحدانش کار ساده‌ای نیست، اما به‌طور کامل ناممکن هم نیست: درصدی هرچند محدود از موشک‌ها و پهپادها عبور می‌کنند و همین درصد محدود اگر به اهداف حساس بخورد، می‌تواند هزینه‌ی سیاسی و روانی بزرگی برای تل‌آویو ایجاد کند.

در مقابل، اسرائیل در سطح نظامی از یک شبکه‌ی دفاعی چندلایه – گنبد آهنین، فلاخن داوود، پیکان و سامانه‌های جدیدتر – برخوردار است که در هماهنگی با سامانه‌های آمریکایی و کمک برخی کشورهای منطقه، توانست در حمله‌ی اپریل ۲۰۲۴ و سپس در جنگ دوازده‌روزه بخش عمده‌ای از تهدیدات را رهگیری کند. اما همان‌طور که آمار شلیک‌ها و اصابت‌ها نشان داد، این شبکه هرچقدر هم پیشرفته باشد، در برابر حجم انبوه حملات هم‌زمان توانایی لازم دفاعی خویش را از دست میدهد. از این‌رو، اسرائیل اکنون بیش از گذشته به «حمله‌ی پیش‌دستانه» به‌عنوان مکمل دفاع نگاه می‌کند: اگر دفاع مطلق ممکن نیست، باید ظرفیت دشمن را پیشاپیش تخریب کرد؛ همین منطق بود که جنگ دوازده‌روزه را آغاز کرد.

در لایه‌ی سیاسی، ایران با محدودیت‌ها و ناگزیری‌های خاص خود روبه‌رو است. از یک سو، نخبگان حاکم نمی‌توانند در برابر ضربات اسرائیل – به‌خصوص حملاتی که به فرماندهان، تاسیسات حساس یا خاک ایران اصابت می‌کند، کاملاً منفعل بمانند؛ تجربه‌ی اپریل ۲۰۲۴ نشان داد که جامعه‌ی ایرانی، بعد از سال‌ها تحریم و فشار، نسبت به این نوع حملات حساسیت نمادین بالایی دارد و عدم پاسخ می‌تواند به فرسایش مشروعیت در داخل منجر شود. از سوی دیگر، هزینه‌ی یک جنگ تمام‌عیار برای اقتصاد ایران که سال‌ها زیر فشار تحریم و سوء مدیریت فرسوده شده، بسیار سنگین خواهد بود؛ جنگ دوازده‌روزه، حتی در همان ابعاد محدود، فشار اقتصادی، مالی و امنیتی زیادی ایجاد کرد و به تهران یادآوری کرد که جنگ طولانی می‌تواند به چرخه‌ای از بحران داخلی، فشار خارجی و تضعیف بیشتر ساختارهای اقتصادی منجر شود.

برای اسرائیل نیز ناگزیری‌ها روشن اما متناقض‌اند. حاکمیت اسرائیل – فارغ از ترکیب دولت – برنامه‌ی هسته‌ای ایران را تهدیدی «وجودی» می‌بیند؛ این درک، زمینه‌ی اجماع داخلی بر سر ضرورت «اقدامات سخت» علیه این برنامه را فراهم کرده است. اما جامعه‌ی اسرائیلی، به‌ویژه پس از جنگ غزه، درگیری‌های متعدد داخلی و بحران اعتماد به نخبگان سیاسی و امنیتی را تجربه کرده است. جنگ دوازده‌روزه نشان داد که برای نخستین بار، شهرهای بزرگ اسرائیل زیر آتش مستقیم موشک‌ها و پهپادهای ایران قرار می‌گیرند و بخشی از شهروندان احساس کردند که «جنگ با ایران» دیگر یک موضوع دور و انتزاعی نیست. این تجربه، هم حمایت از اقدامات پیش‌دستانه را تغذیه می‌کند (برای این‌که دیگر چنین وضعیتی تکرار نشود) و هم ترس از تکرار آن را افزایش می‌دهد (به این معنا که هر حمله به ایران، خطر بازگشت همان سناریو را دارد).

در این میانه، نقش آمریکا هم‌زمان تقویت‌کننده و محدودکننده است. در اپریل ۲۰۲۴، وقتی ایران حمله‌ی موشکی و پهپادی خود را آغاز کرد، آمریکا نه تنها اطلاعات و هشدارهای زودهنگام در اختیار اسرائیل گذاشت، بلکه در رهگیری بخشی از تهدیدات نیز مشارکت کرد و در شورای امنیت تلاش کرد تهران را به‌عنوان آغازگر تشدید معرفی کند. در طول جنگ دوازده‌روزه، نقش واشینگتن حتی پررنگ‌تر بود: از یک سو، با حمایت اطلاعاتی و لجستیکی به اسرائیل کمک کرد حملات خود علیه زیرساخت‌های ایران را اجرا کند؛ از سوی دیگر، میان تهران و تل‌آویو و نیز با فشار بر اسرائیل برای پذیرش آتش‌بس، تلاش کرد جنگ از دوازده روز فراتر نرود و به یک درگیری منطقه‌ای بزرگ تبدیل نشود. همین دوگانگی، جوهر نقش آمریکا در این منازعه است: بدون آمریکا، اسرائیل احتمالاً نمی‌تواند با چنین جسارتی جنگی در آن سطح را آغاز کند؛ اما حضور و محاسبات واشینگتن در عین حال سقف و کف این جنگ را هم تعیین می‌کند.

آمریکا خود ناگزیر است میان چند دغدغه تعادل برقرار کند: حفظ امنیت اسرائیل و بازدارندگی در برابر ایران، جلوگیری از افزایش بهای انرژی و بی‌ثباتی منطقه‌ای که می‌تواند اقتصاد جهانی را تحت فشار قرار دهد، و کنترل درگیری‌ها در آستانه‌ی انتخابات و بحران‌های داخلی. هرگونه جنگ جدید طولانی میان ایران و اسرائیل می‌تواند آمریکا را در وضعیت دشوارتری قرار دهد: از یک سو، فشار متحد نزدیک یعنی اسرائیل برای حمایت بیشتر؛ از سوی دیگر، فشار افکار عمومی داخلی و متحدان اروپایی برای جلوگیری از گسترش جنگ. همین تضاد منافع باعث می‌شود واشینگتن به‌طور هم‌زمان هم «مشوق اقدام» باشد و هم «مانع تشدید».

نقش چین و روسیه در این میان کمتر نظامی و بیشتر ژئوپلیتیک است. چین در سال‌های اخیر رابطه‌ی اقتصادی و انرژی‌محور خود با ایران را گسترش داده و به‌عنوان یکی از مقاصد اصلی صادرات نفت ایران، نقشی حیاتی در دور زدن تحریم‌ها برای تهران بازی می‌کند. همچنین تلاش دیپلماتیک چین در میانجی‌گری بین ایران و عربستان سعودی نشان داد که پکن به‌طور فزاینده‌ای خود را بازیگر نظم‌ساز در خاورمیانه می‌بیند، نه صرفاً خریدار انرژی. با این حال، چین به‌شدت از بی‌ثباتی شدید در منطقه – به‌ویژه در سطحی که بر امنیت مسیرهای انرژی و ساختار بازار جهانی نفت تاثیر جدی بگذارد – واهمه دارد؛ بنابراین، حمایت چین از ایران عمدتاً در قالب مخالفت با تحریم‌های جدید، همکاری اقتصادی، و بعضاً حمایت سیاسی در مجامع بین‌المللی است، نه در قالب مشارکت نظامی مستقیم در درگیری با اسرائیل یا آمریکا.

روسیه نیز وضعیت مشابهی دارد، اما با رنگ‌وبوی متفاوت. مسکو در چارچوب جنگ اوکراین به ایران به‌عنوان شریک تسلیحاتی – به‌ویژه در حوزه‌ی پهپادهای تهاجمی – نگاه می‌کند و در مقابل، از ایران در عرصه‌های دیپلماتیک و برخی همکاری‌های نظامی در سوریه حمایت کرده است. اما روسیه نیز نمی‌خواهد درگیر جنگ مستقیمی با اسرائیل یا آمریکا شود، به‌خصوص که خود درگیر جنگ پرهزینه‌ی اوکراین است. حمایت روسیه از ایران بیشتر به شکل فروش تسلیحات، همکاری‌های فنی، هماهنگی در سوریه و استفاده از حق وتو در شورای امنیت برای جلوگیری از قطعنامه‌های شدیدتر علیه تهران است. این سطح از حمایت، برای افزایش احساس پشت‌گرمی ایران مفید است، اما در لحظه‌ی بحران، تضمینی برای ورود نظامی روسیه به جنگ نیست.

به بیان ساده، ایران «هم‌پیمانان دیپلماتیک و اقتصادی» دارد، اما «اتحاد دفاعی» به معنای کلاسیک مثل ناتو ندارد. این یعنی در صورت وقوع جنگی دیگر در سطح دوازده‌روزه یا فراتر از آن، تهران نمی‌تواند به شکل واقع‌بینانه روی ورود مستقیم چین یا روسیه به میدان نبرد حساب کند؛ بهترین سناریو برای ایران، تبدیل بحران به بستری برای فشار سیاسی بر اسرائیل و آمریکا، کاهش تحریم‌ها یا جلب همدردی برخی دولت‌هاست، نه دریافت کمک نظامی مستقیم در حین جنگ.

در سطح منطقه‌ای، شبکه‌ی نیابتی ایران – حزب‌الله لبنان، گروه‌های مسلح عراقی، حوثی‌های یمن و برخی گروه‌های سوری – ابزار کلیدی تهران برای «گسترش افقی» میدان نبرد است. در حمله‌ی اپریل ۲۰۲۴، این گروه‌ها نیز در کنار ایران به سمت اسرائیل موشک و پهپاد شلیک کردند. در جنگ دوازده‌روزه هم این شبکه فعال بود، اما شدت عملیات و پاسخ اسرائیل به‌خصوص علیه حزب‌الله و برخی زیرساخت‌های مرتبط در سوریه و عراق، بخشی از این ظرفیت را فرسوده کرد. اکنون ایران از یک سو نیاز دارد این شبکه را ترمیم و بازآرایی کند، از سوی دیگر می‌داند که هر فعال‌سازی گسترده‌ی این ابزار، خطر کشیده‌شدن لبنان، عراق و یمن به جنگی فراگیرتر را بالا می‌برد و ممکن است برخی دولت‌های عربی که تاکنون موضع محتاطانه داشته‌اند را به سمت نزدیکی بیشتر به اسرائیل و آمریکا سوق دهد.

در مقایسه با «جنگ دوازده‌روزه»، امروز چند چیز به‌طور کیفی تغییر کرده است. نخست، هر دو طرف تصویری واقعی‌تر از توان و ضعف طرف مقابل دارند. ایران فهمیده که حجم عظیم شلیک، هرچند لازم است، تضمین‌گر اصابت گسترده نیست و سیستم‌های دفاعی دشمن – با کمک آمریکا و دیگران – می‌توانند بخش عمده‌ای را دفع کنند. اسرائیل نیز فهمیده که حتی با وجود سامانه‌های دفاعی پیشرفته، برخورد تعداد محدودی موشک و پهپاد هم می‌تواند جامعه و اقتصاد را تحت فشار جدی قرار دهد و جبهه‌ی داخلی را در وضعیت شبه‌جنگی قرار دهد. این «آزمایش واقعی» از بازدارندگی دوطرفه، محاسبات را پیچیده‌تر کرده: هر طرف هم بیش از قبل می‌داند که می‌تواند درد وارد کند، هم بیش از قبل می‌داند که خود آسیب‌پذیر است.

دوم، سطح درگیری از «جنگ پنهان» به «قابلیت جنگ علنی» ارتقا یافته است. تا پیش از ۲۰۲۴، بخش عمده‌ی منازعه در قالب ترورهای هدفمند، خرابکاری سایبری، حمله به کشتی‌ها و ضربات محدود در خاک ثالث بود؛ حالا حملات موشکی و پهپادی مستقیم و جنگ چندروزه میان دو کشور تبدیل به تجربه‌ای رخ‌داده و تکرارپذیر شده. این تغییر، آستانه‌ی روانی تصمیم‌گیران را جابه‌جا کرده است: گزینه‌ی جنگ دیگر فقط سناریوی تئوریک روی کاغذ نیست.

سوم، نقش بازیگران خارجی از «مدیریت از دور» به «مشارکت فعال» تغییر کرده است. آمریکا در رهگیری حملات و مدیریت آتش‌بس مستقیماً وارد میدان شد؛ برخی کشورهای عربی نقش پنهان یا آشکار در دفاع هوایی ایفا کردند؛ و چین و روسیه در سطح سیاسی و رسانه‌ای، هرکدام تلاش کردند روایت خود را تثبیت کنند. همین چندلایگی، احتمال یک جنگ کنترل‌نشده را هم بیشتر و هم کمتر می‌کند: بیشتر، چون تعداد بازیگران و خطوط تماس افزایش یافته؛ کمتر، چون هرکدام منفعتی در جلوگیری از فروپاشی کامل نظم منطقه‌ای دارند.

با این همه، سؤال اصلی این است: آیا جنگی مشابه یا شدیدتر از جنگ دوازده‌روزه دوباره محتمل است؟ پاسخ صادقانه این است که «احتمال درگیری محدود و مقطعی» بالاست، اما «جنگ فراگیر و طولانی» همچنان برای هر دو طرف پرهزینه‌تر از آن است که به‌سادگی وارد آن شوند. ایران ناگزیر است سطحی از پاسخ‌گویی را حفظ کند تا بازدارندگی‌اش فرو نریزد، اما هر بار که پاسخ می‌دهد، با خطر کشیده‌شدن به چرخه‌ی تشدید روبه‌رو می‌شود. اسرائیل ناگزیر است هر زمان که احساس کند برنامه‌ی هسته‌ای و موشکی ایران از خطوط قرمزش عبور کرده، اقدام پیش‌دستانه را دوباره روی میز بگذارد، اما هر بار که چنین می‌کند، جامعه‌اش را در معرض شلیک‌های موشکی و پهپادی و فشار اقتصاد جنگی قرار می‌دهد.

ناگزیری مشترک هر دو طرف، شاید در یک جمله خلاصه شود: نمی‌توانند با هم در صلحِ واقعی زندگی کنند، اما جنگ تمام‌عیار هم برایشان نوعی خودکشی است. به همین دلیل است که محتمل‌ترین آینده، چیزی میان این دو قطب است: دوره‌هایی از تنش بالا، حملات محدود، نمایش قدرت موشکی و پهپادی، ترور و خرابکاری، و در عین حال تلاش بازیگران خارجی، به‌خصوص آمریکا، اما نیز تا حدی چین و روسیه، برای کشاندن بحران به سمت آتش‌بس‌های شکننده.

تفاوت امروز با زمان قبل از جنگ دوازده‌روزه این است که حالا همه می‌دانند آن‌چه تا دیروز «ناممکن» یا «فقط فرضی» به‌نظر می‌رسید، در عمل رخ داده است. پرسش دیگر این نیست که آیا ایران و اسرائیل ممکن است مستقیماً با هم بجنگند؟؛ پرسش این است که اگر دوباره بجنگند، چه کسی و در چه زمانی  آتش‌بس را پیشنهاد یا حمایت خواهد کرد؟ این‌جا همان نقطه‌ای است که نقش آمریکا، چین، روسیه و دیگران، و نیز کیفیت تصمیم‌گیری در تهران و تل‌آویو، از تحلیل صرف به مسئله‌ی سرنوشت‌ساز بدل می‌شود.

این را به اشتراک بگذارید!

دیدگاه‌ها

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *