زبان در افغانستان نهتنها وسیله ارتباط روزمره، بلکه یکی از حساسترین و مناقشهبرانگیزترین عرصههای سیاست و هویت است. در کشوری که دهها قوم و زبان وجود دارد، زبان بهجای آنکه پل ارتباطی میان شهروندان باشد، اغلب به میدان رقابت سیاسی و قومی تبدیل شده است. این وضعیت ریشهای تاریخی دارد و در دورههای مختلف حکومتها، زبان بهعنوان ابزار قدرت و هویت به کار گرفته شده است. بررسی این موضوع نشان میدهد که مناقشه زبانی در افغانستان تنها یک بحث فرهنگی نیست، بلکه بهطور مستقیم با بحران هویت ملی و شکست پروژه ملتسازی گره خورده است. نخبگان پشتونگرا و تندرو از آغاز قرن بیست و یکم تا کنون با روشهای مختلف تلاش کرده اند تا بر هویت زبانی افغانستان تاثیر بگذارند و از این طریق برهویت فرهنگی، سوابقتاریخی و هویت جمعی شهروندان چیره شوند. بخش بزرگ این تلاشها بر افغانیزهسازی زبان فارسی استوار است؛ و اولین قدم تلاش برای بریدن ریشههای تمدنی آن.
نخست باید به یک نکته بنیادی اشاره کرد: آنچه امروز در افغانستان «دری» نامیده میشود، در اصل همان زبان فارسی است. واژه «دری» در متون کهن فارسی و عربی بهعنوان صفتی برای فارسی به کار میرفته، تا آنکه نام مستقل یک زبان باشد. در منابع تاریخی از قرون میانه تا دورههای صفوی و تیموری، واژه «فارسی» برای اشاره به زبان رایج در خراسان و ماوراءالنهر استفاده شده است. حتی در آثار مورخان افغانستانی مانند فیضمحمد کاتب و میرغلاممحمد غبار، در اسناد و مدارک دولتی تا اواخر دوره نادرخان زبان اداری و فرهنگی کشور «فارسی» خوانده شده است. تغییر نام رسمی این زبان به «دری» در دوره ظاهرشاه، یک تصمیم سیاسی بود، نه یک تحول طبیعی زبانی و هدف این تغییر، کاستن از پیوند فرهنگی افغانستان با ایران و جهان فارسیزبان و ایجاد تمایز سیاسی بود. اما از نظر علمی و تاریخی، دری چیزی جز فارسی نیست.
قدسیسازی واژگان پشتو و کسب حمایت قانونی برای آنها، یکی دیگر از برنامههای بود که سیاستمداران پشتون در دهههای اخیر تلاش کردند با آن مسیر تحول طبیعی زبانها در افغانستان را مختل سازند. نمونه روشن این سیاست، تحمیل واژه «پوهنتون» بهجای «دانشگاه» است. در حالی که زبانها بهطور طبیعی تحول مییابند و واژگان جدید از طریق استفاده عمومی پذیرفته میشوند، سیاستمداران پشتون تلاش کردهاند با قانون و اجبار، واژگان پشتو را جایگزین فارسی کنند. این سیاست نهتنها موفق نبوده، بلکه مقاومت فرهنگی ایجاد کرده است. مردم همچنان واژههای فارسی مانند «دانشگاه» را به کار میبرند و واژگان تحمیلی پشتو نتوانستهاند جایگاه طبیعی پیدا کنند.

افزون بر این، زبان در افغانستان با تاریخنویسی و روایتهای ملی نیز گره خورده است که تاریخ رسمی اغلب به زبان پشتو نوشته شده و قهرمانان پشتون بهعنوان قهرمانان ملی معرفی شدهاند. در مقابل، تاریخ و ادبیات فارسیزبانان، تاجیکان، هزارهها و ازبکها در حاشیه قرار گرفته است. آنچه از خوانش تاریخ رسمی معاصر افغانستان استنباط میشود اینست که پشتونها صاحبان ممکلت اند و دیگران آمدگانی بیش نیستند. این وضعیت باعث شده که هر قوم روایت خاص خود را از تاریخ داشته باشد و هیچ روایت مشترکی شکل نگیرد. علاوه بر این، رویکرد تندروانه و ضد فارسی در اقدامات نمادین حکومتهای پشتونگرا مثلا طالبان مانند پایین کشیدن لوحهها و بنرهایی که در آن واژه «دانشگاه» نوشته شده، آشکار میشود. این اقدامات، که در رسانهها و گزارشهای بینالمللی نیز بازتاب یافته، نشاندهنده سیاستی است که زبان را به میدان جنگ نمادین تبدیل کرده است.
با این همه، تلاشهای مکرر نخبگان پشتونگرا برای ضعیفسازی زبان فارسی در افغانستان نهتنها به نتیجه نرسیده است، بلکه به شکوفایی بیشتر این زبان انجامیده است. از دوره عبدالرحمن خان تا امروز، سیاستهای رسمی برای تقویت پشتو و محدود کردن فارسی اجرا شدهاند. اما فارسی بهدلیل پشتوانه تاریخی، ادبی و فرهنگی گسترده، همچنان زبان غالب در ادارات، رسانهها و فرهنگ باقی مانده است. آثار کلاسیک فارسی، از رودکی و فردوسی تا مولوی و بیدل، میراثی است که هیچ سیاستی نمیتواند آن را حذف کند. حتی در دورههای سرکوب، فارسی توانسته جایگاه خود را حفظ کند و به زبان مشترک اقوام مختلف افغانستان تبدیل شود. علاوه بر این، زبان فارسی یا فارسی دری برخلاف پشتو، به یک قوم خاص تعلق ندارد. فارسی زبان مشترک تاجیکها، هزارهها، ازبکها، ترکمنها و حتی بسیاری از پشتونهاست و همه در رشد و شگوفایی آن نقش ارزشمند بازی کرده اند. این زبان در افغانستان بهعنوان زبان ارتباط میان اقوام مختلف عمل کرده و هویت مشترک فرهنگی ساخته است. در مقابل، پشتو در عمل تنها زبان پشتونهاست و نتوانسته به زبان مشترک ملی تبدیل شود. این تفاوت نشان میدهد که فارسی ظرفیت ملتسازی دارد، در حالی که پشتو بیشتر ابزار هویتسازی قومی بوده است.

دیدگاهها