بحث هویت ملی در افغانستان تنها یک موضوع نظری یا فرهنگی نیست؛ بلکه یکی از بنیادیترین گرههای تاریخ سیاسی این کشور است. هرچند در ظاهر افغانستان یک کشور واحد با مرزهای مشخص به نظر میرسد، اما در عمل، هویت ملی در آن هرگز بهصورت فراگیر و به مفهوم مدرن شکل نگرفته است. تنوع قومی، جزیرههای جغرافیایی قومی، و مهم تر از همه جایگزینی تبارگرایی بهجای ملیگرایی، در سیاستگذاری، تاریخنویسی، زبان، آموزش و ساختار دولت از دلایل اساسی مانع شکلگیری هویتملی در کشور اند. در افغانستان، آنچه «ملیگرایی» نامیده میشود، در واقع تبارگرایی است؛ پروژهای که نهتنها ملت نساخته، بلکه شکافهای قومی را عمیقتر کرده است.
برای فهم بحران هویتملی، نخست باید به تفاوت میان ملیگرایی و تبارگرایی توجه کرد. ملیگرایی در معنای مدرن آن، همانگونه که بندیکت اندرسون در کتاب Imagined Communities توضیح میدهد، پروسهای که در نتیجه آن یک «جماعت خیالی» بر پایه مساوات، قانون مشترک، حقوق شهروندی برابر و منافع جمعی هویت فراگیر که مورد توفق همه باشد را شکل میدهند. پروسه ملتشدن و جریان ملیگرایی برخواسته از یک قرارداد اجتماعی است که بنیادهای آن به تشکیل دولتهای مدرن مبتنی بر ارزشهای دموکراتیک برمیگردد. در مقابل، تبارگرایی یا Ethnonationalism، که راجر برابکر و کلیفورد گیرتز از آن سخن گفته اند، بر محور برتری یک قوم و تبدیل آن قوم به معیار «ملت» استوار است. دقیقا مانند تلاش دولتهای افغانستان که قوم پشتون را بهعنوان ملت کرده اند؛ و این دقیقاً نقطه آغاز بحران هویت ملی است.
هویت ملی در افغانستان از همان آغاز دولتسازی در قرن شانزده، گرفتار این تناقض بوده است. دولت درانی که احمدشاه درانی در ۱۷۴۷ بنیان گذاشت، در منابع انگلیسی مانند آثار اولاف کارو (The Pathans) و در پژوهشهای فارسی مانند آثار غبار، نه یک دولت ملی، بلکه یک کنفدراسیون قبیلهای پشتون توصیف شده است. در این ساختار، اقوام غیرپشتون نه بهعنوان «ملت»، بلکه بهعنوان «تابع» یا «مناطق تحت نفوذ» دیده میشدند. واژه «افغان» نیز در آن زمان، چنانکه در متون فارسی و عربی قرون میانه آمده، تنها به پشتونها اطلاق میشد. در دوره امیر عبدالرحمن خان (۱۸۸۰–۱۹۰۱)، این تبارگرایی به اوج خود رسید. عبدالرحمن خان که در منابع انگلیسی «Iron Amir» نامیده شده، پروژهای را آغاز کرد که هدف آن یکسانسازی قومی و زبانی بود. کوچ اجباری هزارهها، اسکان قبایل پشتون در شمال، و مصادره زمینها همگی در منابع معتبر مانند آثار لویی دوپری (Afghanistan), توماس بارفیلد (Afghanistan: A Cultural and Political History) و نوشتههای کاتب ثبت شدهاند. این سیاستها نهتنها هویت ملی نساخت، بلکه شکافهای قومی را به خشونت ساختاری تبدیل کرد. عبدالرحمن خان در خاطرات خود آشکارا مینویسد که هدفش «یکسانسازی رعایا» بوده است؛ اما این یکسانسازی نه بر پایه شهروندی، بلکه بر پایه قوم مسلط «پشتون» انجام شد.

در دورههای بعدی نیز این روند ادامه یافت؛ و حتی کسانی چون امانالله خان که بانی دولت غیردینی و قانونمداری شناخته میشود در راستای استحکام اقتدار قومی خویش گام برداشت. پژوهشگران مانند ژیل دوفور معتقد اند که پروژه امانالله خان بیش از آنکه ملتسازی باشد، مدرنسازی شتابزده بود. علاوه بر آن او در ادامه سیاستهای مبتنی بر تسلط پشتونها به مهندیسی اجتماعی پرداخت که «نظامنامه ناقلین به سمت قطغن» آشکارترین مصداق این حرکت تبارگرایانه است. چه بسا که او از دیگران سبقت جست و با قانونیساختن مصادره زمین غیرپشتونها و توزیع آن به قبایل پشتون تبارگرایی را قانونی ساخت. قانون اساسی ۱۹۶۴ در دوره ظاهرشاه برای نخستینبار مفهوم «ملت افغانستان» را تعریف کرد که در آن صرف نظر از تعلق قومی به همه اتباع افغانستان، افغان اطلاق میشد. عملکرد که از دوره عبدالرحمنخان آغاز و به تدریج با تلاشهای عناصر برتریطلب چون محمودطرزی و متعاقبا آل یحی قومیت بجای ملت جاسازی و هویت یک قوم بر دیگران تحمیل گردید. در قانون اساسی ۱۹۶۴ همچنان برای اولین بار زبان فارسی به صورت رسمی به «دری» تغییر نام یافت و به عنوان زبان دوم پس از زبان پشتو شناخته شد. در حالی که زبان فارسی از هزاران سال پیش زبان علم و فرهنگ، و دیوان و دفتر در این سرزمین بوده است. زبانشناسانی چون مککنزی و مورگناشتیرنه همچنان بیان نموده اند که علیالرغم استفاده هزاران ساله زبان فارسی، دولتهای افغانستان بر اساس سیاستهای تبارگرایانه نتوانست سیاست زبانی بیطرفانه اتخاذ کند.
پس از کودتای ۱۹۷۸دولت کمونیستی افغانستان تلاش کرد تا هویت ملی را بر پایه ایدولوژی برابری میان همه گروههای قومی باز تعریف کند اما در عمل نزاعهای دورنحزبی متاثر از تمامیتخواهی قومی به علاوه آغاز جنگهای داخلی بیش از پیش گروههای قومی را به عنوان هویتهای جنگی در برابر هم قرار داد که هر قوم در منطقه تحت حاکمیت تعریف خاص خود را از ملت ارائه میکرد. از سویی هم جناحهای جهادی که به برادری اسلامی باورمند بودند در عمل هیچیک موفق به عبور از خطوط قومی خویش نشدند و در نبود دولت فراگیر از هویت نام نهاد ملی چیزی جز خرده هویتهای قومی متخاصم باقی نماند.پس از ۲۰۰۱، تحت حمایت حکومتهای غربی و جامعه جهانی امیدها برای بازسازی هویت ملی به وجود امد؛ اما قانون اساسی ۲۰۰۴ که از قانون دوره ظاهرشاه پیروی میکرد جز آنکه در شعار مفهوم شهروندی را معرفی کند در عمل هیچ چیز تازه به گفتن نداشت و تبارگرایی را یکبار دیگر بر مسند ملیگرایی نشاند. این تبارگرایی با سابقه بیشتر از یک قرن عملا قدرت را به گونه غیررسمی میان گروههای قومی تقسیم کرد و تا پایان عمر حکومت تحت حمایت غربیها پروسههای همچون انتخابات به میدان رقابت قومی مبدل شدند.حالتی که پژوهشگران مانند جاناتان گودهند آن را «قومسالاری انتخاباتی» نامیدهاند، که در آن هویت ملی در برابر هویتهای قومی شکست خورد.
یکی از مهمترین موانع شکلگیری هویت ملی در افغانستان، نبود روایت تاریخی مشترک است. پشتونها تاریخ خود را با احمدشاه درانی و قبایل غلجایی و درانی پیوند میدهند. در بیشتر از یک سده که تبارگرایی منحط زمام امور را به دست داشته است روایتهای تاریخی همه در خدمت استحکام این تبارگرایی شکل گرفته اند به گونه که فقط پشتونها در آن بازتاب یافته و عناصر هویتی دیگران یا حذف گردیده است و یا بیگانه تلقی شده است. تاجیکها به میراث خراسان، زبان فارسی و شخصیتهایی چون رودکی و فردوسی افتخار میکنند در حالیکه هیچ برنامه منظم، ساختار اجتماعی فعال، اتحاد داخلی و تعهد لازم برای تدوین یک هویت فراقومی از جانب آنها وجود ندارد. هزارهها تاریخ خود را با مغولها، حکومتهای محلی هزارهجات، و برخی به هزاران سال پیش در سرزمین افغانستان مرتبط میدانند و از ظلمهای تاریخی، بهویژه در دوره عبدالرحمن خان، یاد میکنند. ازبکها و ترکمنها نیز به میراث تیموری و فرهنگ ترکزبانان اشاره دارند. این روایتهای متعارض نه تنها مانع شکلگیری یک «تاریخ ملی» شده است بلکه چندین تاریخ موازی را به وجود آورده است که در آن قهرمان هریک متفاوت و ارزشهای آنها نیز ناهمگون است.
ساختار سیاسی متمرکز افغانستان که بر تسلط تاریخی یک قوم استوار است مانع دیگری در برابر شکل گیری هویت ملی است. از تاسیس افغانستان مدرن با مرزهای کنونی در اوایل قرن بیست تا کنون، فقط سه بار و آنهم به صورت مقطعی؛ حبیب الله کلکانی، ببرککارمل و برهانالدین ربانی که غیرپشتون بوده اند قدرت را در دست گرفتند و متباقی همه به دست پشتونها بوده است. اکثریت نخبگان جامعه پشتون به کمتر از راس نظام در افغانستان راضی نیستند و بدین باورند که همیشه باید در راس حکومت افغانستان یک پشتون قرار داشته باشد و چه بسا که این ذهنیت حتی برخی نخبگان سیاسی اقوام دیگر را نیز به این باور رسانیده است که در راس نظام باید یک پشتون قرار داشته باشد. از طرف دیگر ساختار سیاسی متمرکز که معمولا توسط یک قوم یا گروه خاص رهبری میشود این ذهنیت را تقویت میکند که اقوام و گروه دیگر آن دولت را متعلق به خود ندانند. در کنار این عوامل، دخالت قدرتهای خارجی نیز نقش مهمی در تضعیف هویت ملی داشته است. بریتانیا، شوروی، پاکستان، ایران و آمریکا هر یک در دورههایی از شکافهای قومی برای اهداف سیاسی خود استفاده کردهاند. این دخالتها باعث شده که هویت ملی افغانستان نتواند بهطور طبیعی شکل بگیرد.
تبارگرایی منحط و تندروانه که خود را در قالب ملیگرایی جا زده است و به دیگران حق برابر قایل نیست در سالهای اخیر باعث شده است تا جنبشهای واکنشی مانند «من افغان نیستم» به وجود بیایند. این حرکتهای نمادین که تلاش نموده اند تا تبارگرایی را به چالش بکشند نه تنها باور به هویتملی نام نهاد را تضعیف نموده بلکه به آگاهی اجتماعی در زمینه تاریخ هویتملی در افغانستان کمک کرده است.

در نهایت، باید گفت که هویت ملی در افغانستان پروژهای ناتمام است؛ پروژهای که بارها آغاز شده، اما هر بار بهدلیل غلبه تبارگرایی، شکست خورده است. هویت ملی زمانی شکل میگیرد که همه اقوام احساس کنند بخشی از یک کل بزرگتر هستند؛ زمانی که دولت بیطرف باشد؛ زبان، تاریخ و فرهنگ هیچ قومی بر دیگری تحمیل نشود؛ و شهروندی بر قومیت غلبه کند. تا زمانی که تبارگرایی در ساختار دولت، آموزش، تاریخنویسی و سیاستگذاری ریشه دارد، هویت ملی در افغانستان تنها یک شعار باقی خواهد ماند.

دیدگاهها